آفتاب، یکشنبه ها پشت پنجره ام خمیازه می کشد
غروب با بوی نم هم تمامم نمی کند
کش می آیم از این همه سکوت
از این همه آشوب که نامش آرامش ست!
دلم برای خانه تنگ است مادر
برای پنجره هایی که بدرقه ام کردند تا خداحافظ
برای کوچه هایی که در پلاک اقاقیا خزان زدند
برای فصل هایی که دور از من ورق می خورند
چه کسی روی اسم من دریا را نقاشی کشید
سهم من را از آسمان به تساوی نداده اند
خسته ام از این همه رنگ
از این آسایش نخ نما
از بوی بهاری که بومی نیست
می خواهم برگردم به خانه ای که بغض دوری ام را شکست
به خیابان هایی که پرسه می زنند در خواب هایم
به چشم هایی که طرحشان جا مانده کنار آرامشم
رفتن فریب بزک کرده ای بود
دلم برای خانه تنگ است مادر!!!
باید این شعر را بازخوانی و بازنویسی می کردم.اما شاید دیگر این رنگ و بو را نداشت.
جاری بودنش را بیشتر می پسندم!
برای تو هدی
برای تو که دوست داشتنی و مهربانی
برای تو که دوریت سخت آزرده ام کرده
برای تو که گریه هم امانم نمی دهد...
در نمای لاجوردی اقیانوس
و بوی قهوه که خیس می شود زیر باران
لبخند خواهرم توی قاب
چقدر بی تو خندیدن سخت است!!!
تلخی همه ی قهوها طعم لب های من اند
هنوز دلواپس پرده های بی تاب خانه ام
برای پست چی در انجماد فصل های سرد...
از خیابان هایی که پرسه می زنند در خیالم
تا خواب هایی که هر شب خراب!
غربت روزهای نیامده
مرا مرور می کند
تا میدان هایی که دور می زنند
دور شدنم را از هوایی که من!
من که از هوای بی هوا شدن هراس...
هراس از هوای من پر است
و هوای من از هراس!
رشته های سرزمینم را تک تک به تو
تو را به رشته های سرزمینم
کجای این جغرافیای وهم آود خانه ی من است؟
نفس ها و هق هق مدامی که هیچ!
از بسط بازی روزها
نمای دور
کورسوی نور شمع
شعله ها
دور
نزدیک
خاطراتی که در سرم سوت می کشند
همیشه دستی هست که دور از نگاه تو...!
تمام روزها
بازی ها
و من که دود می شوم...
انتهای این بازی
ما دو شاه خسته ایم
که رنگ های مان را از یاد می بریم.
در این سپید و سیاه فصل و سال و ثانیه ها
من در کدام خانه مات خواهم شد؟

نازنین نظام شهیدی


