تبليغاتX
آغازی از انتها
 
آغازی از انتها

سکوت ابتدای تمام رازهای نگفته است...
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
برای هانیه


برای تو که لبخندت تجلی بهار است و بال های بلند پروازت همیشه در اوج

هانیه مهربانم سالروز شکفتنت مبارک




جمعه سوم خرداد 1387-12:0 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
سطر


گذر می کنم از روزها

تقدیر از من نمی گذرد اما

 

حضوری عادت غروب های بی قرار من است

در تشویش لحظه های بی خبر از فردا

 

روزها به شماره می افتند

ناخدا سکان را به سمت دیگری می کشاند

 

دریا موج می زند

موج می زنم از التهاب این سطرها

 

 

سطری فرو می غلتد

تردید واژه های مرا می جود.

 

به خواب هایم زدی سکوت کردم

به روزهایم زدی

نفسهایم را پاره کن

 

تمام کن این سطور مسموم را

تقدیر تا به کی مسلخ من است؟!

 

تمامم نمی کنی

مرا بالا می آوری در شب

مرا بالا می آوری در سطر

مرا بالا می آوری در سکوت

 

ورق می خورم

 

تمامم نمی کند این شعر

تمامم نمی کند این شب

محکوم به حکم کلماتم

مصلوب واژه ها

و این شعر قرار نیست صورتی تمام شود.

 



شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387-10:30 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
بهار

به عطر سنگین اقاقیا
که از کنار پنجره ی ما گذشت
خوشتر از این بهار
 بهاران برای تو






سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386-9:10 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
برای تو که دلتنگم امروز



کنار پنجره ی پاییز
دلم بهار را بهانه ی باران می گرفت
خطوط تند خیابان
خنده را بر لبانم خط زدند!

اقرار می کنم
اینجا هنوز بوی اقاقیا نمی آید!




دوشنبه ششم اسفند 1386-16:25 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
هوای بغض هوای باغ

 

هوای بغض

بوی تردید مرا

تا روزهای تنهایت نفس خواهد کشید

در بادهایی که می گذرند

و فردایی که می دانم برای تو سخت تر از امروز نیست.

 

تقدیر ما

از بوی اقاقی های رها

تا پیچ و تابی که می پیچد به موهایم

روی نام تو خط کشید!

 

شاید این کوچه به اشتباه از تو خبر می آورد هنوز

غربت این نبوغ

ما را پیاده به جاده های دور می برد.

 

شاید از این هوای خیس

دانه های برف برای تو کافی باشد

هق هق پنجره و کبریت نم کشیده

 اما سهم من نبود!

 

سخت است که بادها بوی باغ بیاورند

و دست من در باد تکان بخورد

تا اعتراف ساده ای

                        که خداحافظ!

 



شنبه پانزدهم دی 1386-11:41 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
برف و بخار پشت پنجره

 

از هجوم برف تا

رد پاهایی که آب می شوند

و ما که جاده را خط زده ایم.

شاید گذشتن از سرما

از گذشتن از تو آسانتر باشد.

رد دست هایی که پشت پنجره

بخار را آه می کشند

و کفش هایی که

پیاده به خانه می رسند...

 

 

 



دوشنبه دوازدهم آذر 1386-14:42 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
کنار بوی پاییز و لبخند تو

 



 

 

بوی پاییز که در مشام تنهاییم می پیچد

تو را با تمام نبودن هایت

خودم را با تمام نخواستن هایم...

 

چه رمزیست این بوی خزان

زرد و قرمز

تمام توهایی که هزارتوست ...

 

کابوس شبهایی که از پیله تنهاییم تنگ تر بود!

رویای رهگذری که از پشت خوابهایم می گذشت...

 

بگذار بالا بیاورد این غرور شب مانده تو را

بگذار تمنا بوی تنهایی مرا ببرد تا هیچ

 

کاش هوای خزان غبار را بشوید از لب هایم

دلم هوس انار سرخ دارد کنار خنده های تو

 



شنبه هفتم مهر 1386-10:48 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
کسی در رکود بی کسی

 

کسی از کنار صبوری من تا بوی رازقی

کسی از جاده های نرفته ام تا دور

کسی از سبزی سکوت که سبزتر

کسی همیشه در رکود بی کسی



شنبه سی و یکم شهریور 1386-13:37 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
از نابهنگامی ها

 

" هر چیزی در وضوح خود ابهامی

و در ابهام خود وضوحی دارد

هر چیزی مثل شعر است

حتی عشق

باید خودش بیاید "

 

 

از بی حوصلگی هایی که تا من است

و غرور سنگینی که من!

به سجود جاده های نا بهنگامی

وشعرهایی که شب و روزم

شب و روزم..

 

این راه را آمده یا نیامده به انتها رسیده ام

کنار شب کلاه مرد خسته ای که نای سفر نداشت

و دهان گناه آلودی که در رویاهای من خمیازه می کشید

شاید این تقدیر دور

به برودت تنهایی جاده می رسد

بی من از تو

یا بی تو از من

هرجای این زمین یائسه

ایمان دارم به باران که نهال فردا را کف دستهایم خواهد کاشت.

 

چه این قصه را دوباره بخوانی

چه از دل من بروی

آخر شعر من به جنگل های شمال می رسد...



یکشنبه هفتم مرداد 1386-10:42 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته
به آنها که بال های بلند پروازشان خیس است

 

گاهی فراموش می کنیم که نهال زندگی از کف دست های ما جوانه می زند و فردا میوه ی همین نهال نوبارور است..تلخ یا شیرین طعم آن ارمغان گام های بلندی ست که امروز برداشته ایم و بال های بلند پروازی که با ماست از آن روز که بوده ایم...

 

همچنا ن و

همیشه می گویم

بازهم

به خاطر باران

پرنده باش

پیش از آنکه

از یاد رفته باشیم.

 

شعر از محمود معتقدی



سه شنبه دوازدهم تیر 1386-12:33 |   | حسنا صدقی | گروه  |لینک به نوشته