گل های مریم را در آب انداخته ام
کنار عکست عود روشن کرده ام
ته سیگار های سوخته را دور ریخته ام
پرنیان دیدار پوشیده ام و منتظر...
گویی صدای پای کسی پشت دیوارها
مرا نوید رسیدنت می دهد.
بیا دارم سازم را کوک می کنم
می خواهم ترانه ی قدم هایت را امشب بنوازم.
حسنا صدقی
گوشی تلفن را بر می دارم
عطر بوسه هایت در اتاق می پیچد
قلبم کنار نفس هایت خیال تپیدن می گیرد
چند لحظه صبر می کنم...
گوشم شنیدن بوق ممتد را طاقت ندارد
دستم تو را با چند رقم جستجو می کند
صدایم را در مشت می گیرم
مبادا بلرزد
مرد خسته ای پاسخ می دهد:
عزیزم اشتباه گرفته ای
بوی بهارنارنج کجا و باغ خزان زده ی من کجا؟!
حسنا صدقی
بیایید رج بزنیم مشق شب های بارانی را
از ابتدای اولین گریه ی من
تا انتهای رخوت دردهای منجمد شده
بنشینید تا سکون سردی
انتظار دریچه ها را از بارش نشانه بگیرد
بیندیشیم امشب به کدامین ترانه ی غربت نزدیک تریم؟
بار حرف های ناگفته را به گوش باران بخوانیم و
تا صبح آفتابی شویم.
از کتاب راز تنهایی-حسنا صدقی-نشر ثالث


