سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود.
این شب به انتها نمی رسد
تا طلوع دیگر
پنجره ها در التهاب و هذیان
باغچه مضطرب
نسترن و زنبق در تردید شکفتن.
باغبان ندارد این باغ
رفته ای پیر شعر و شب و شراب
گویا شهاب درخشان
زبان به خاموشی سپرده ست.
فانوس ابتدای جاده روشن
همانجا ابتدای آمدنت
همانجا ابتدای آمدنش.
ماند تا بمانی
خواند تا بخوانی
نوشت تا بیاموزی.
سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی تو...
شعرهایت تنفس بهار
از همان دم که بوده ای
از همین دم که رفته ای.
ماندگارترین واژه ی روان
فراقی تو آسان
با نفخه های روشن یادواره ات.
مهمان یاس و رازقی
روحت شاد
قلمت جاودان.
در گذشت منوچهر آتشی
29.08.1384
*با الهام از شعر فراقی.از کتاب گندم و گیلاس.شادروان منوچهر آتشی
در روزهای ناباور رهسپار به تاریکی
سرگشته و گنگ
بین انتخاب نور و ارتعاش سیم های زنگ زده ی گیتار
سر به گریبان فرو بردم.
نه راهی برای رفتن بود
نه امیدی برای بازگشت.
من نه می نوشتم
نه ساز نا کوک زمانه ام را کوک می کردم.
شوقی مرا به فردا پیوند نمی زد
پرنده ی کوچک آرزو
بال و پرش خیس و یخ زده بود.
من اینجا بودم
چون
در همین نقطه از زمین روانه ی زندگی شده بودم
با تمامی باورهای به نسیم سپرده ی شرقی ام.
خودم را محکم به اعتقادات شیرینم
بسته بودم.
باد می آمد
باد می آمد و مرا روانه ی روزهای طوفانی می کرد.
چونان کشتی شکسته ای که مدام
امواج کف آلود دریا او را در ساحل عُق می زنند
می رفتم و می آمدم
خلق می شدم و دوباره می مُردم.
فلسفه ی قشنگی نبود
ذره ذره ذوب شدن
باید راهی پیدا می شد
که مرا به آرامش برساند.
بی راهه ها را امتحان کرده بودم
هیچ کدام مرا به افق نمی رساند.
بیهودگی بیداد می کرد!
من به دنبال چیزی بودم که شاید یافتنش دیگر
از فتح بلند ترین قله ها دشوارتر بود.
"امید را نباید از دست داد
در این برکه ی بی حوصلگی دست مشوی
توانت را به گستردگی آسمان آبی بدوز و
باز هم برخیز"
می گفتم و می رفتم.
می خواندم و می خواستم که شاعر باشم.
داغی شن های کویر
زیر پاهایم لمس می شد
ولی هرگز باورش نمی کردم!
من باید به انتهای قصه می رسیدم
این ها همه بهانه بود.
برو دیگر ...
هوای خانه ام بوی غم و اشک می دهد.
برو
آزار من بیش از این ها روا نیست.
تا کی می خواهی بر تمام قصیده های من روان باشی؟
نامت را نمی نویسم تا در خاطرم نباشی ،
چه سود!
چهره ات همچون نقشی جاودانه
بر کتیبه ی ذهن من حک می شود.
رنگ می زند...
زنگ می زند...
نقش می باز...
ولی باز بی هیچ کم وکاستی ترسیم می شود.
مرا رها کن تمنای فریب خورده ی شبهای بی تابیم
بازیگر تمام صحنه هایی که نمناک اشک سرماست!
کجا می روی؟
انتهای آن جاده ی سبز،
باکره ای را در خون خویش غسل میت می دهند.
تو را نوید کدامین شراب شب مانده آماده ی سفر کرد
که چمدانت را پر از پیراهن برهنگی کردی؟
نمی دانستی این شهوت شوم
ارمغان نقش است و تا نگار نگاهت بیشتر عمر نمی پاید؟!
آن شبی که رفتنت تنها بهانه ی گریه های من بود
نه چشم به سبزینه ی دیدگانت داشتم،
نه عشق به نام و نشانه های مکررت.
من تو را برای خودت می خواستم و
برای خودم
برای محبت بی پی رایه ای که صمیمانه دوستت داشت
و برای آرامش بی غروبی که حاصل بودنت بود.
ولی بهای این آرامش
تمام زندگی من نبود!
قصه قصه ی دیگری ست
داستان وداع نا برابری بی رحم و بی نور.
بغضی که مرا از تو جدا ساخت،
درد فرو خورده ی تمام روزهایی بود
که بی اعتنا و سرد از کنار من گذشته بودند
و سایه ی موهومی
که تو را در قاب پنجره شکست!
بخشی از کتاب پلان آخر-حسنا صدقی-انتشارات قصیده سرا
پلان چهاردهم
زودتر بیا
من زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشم.
چتری روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را،با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران می رسی
یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است.
هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم.
پلان آخر-حسنا صدقی-انتشارات قصیده سرا
شعر باران
شعر باران من اینجا گم شد
آه جای تر او خالی ماند
شعر باران من آن اوج عزیز
که غم غربت من ویران ساخت
شعر باران من ای شعر دلم
تا تو رفتی دل من پر زده است
لیک این صفحه بدون تو سفید و خالیست
می نگارم در آن
من کنون،تا غم نیستنت حس نشود.
رفتی و حس قشنگ باران
من هنوز و هر روز
در دل خود دارم
حس زیبای رها بودن را
حس زیبای طراوت،شادی
حس عشقی زیبا
که تو باران تو به من می دادی.
قصه کوته کردم
باز باران آمد
از هوا یا ز دو چشم خیسم؟
نیک بنگر،
چه تفاوت دارد؟
باران
بیایید رج بزنیم مشق شب های بارانی را
از ابتدای اولین گریه ی من
تا انتهای رخوت دردهای منجمد شده
بنشینید تا سکون سردی
انتظار دریچه ها را از بارش نشانه بگیرد
بیندیشیم امشب به کدامین ترانه ی غربت نزدیک تریم؟
بار حرف های ناگفته را به گوش باران بخوانیم و
تا صبح آفتابی شویم.
راز تنهایی-حسنا صدقی-نشر ثالث
ابتدای نگاه را به انتهای واژه بخشیدم...
در هیاهوی پرشتاب روزها وثانیه ها
در شکست بی صدا و مدام قلبم
خواستم اوج را در آخرین قله ی زمان
کف دستانت بکارم
رویش سبز نفس هایت همه جا جوانه زند
و خلقت هستی با ابتدای نوازش همراه شود.
برایت همه ی نرگس ها را تمنا کردم
همه ی لاله ها را به دامن دوختم
تا بیایی و در رنگارنگی خاک
همسایه ام شوی.
نگاهم کردی
و ناپیدا کران دشت هم گندمزار شد.
همیشه انتهای قصه ها زیبا نیست
اگر تو نخواهی
و معراج آنسوتر از افق چشمانت
که شور جاده را در خود زنده نگاه بدارد.
می خواستم دریا فقط در دامن تو باشد
و موج لبخند کوبنده ی ویرانگرت.
سکوت می آید
تا واژه های متوالی
به انحلال دیدگانت بروند..
خواستم نشانی از تو بخواهم
باد آمد و رد پایت در شن ها گم شد
نگاه را به انحنای راه سپردم
آنجا که گندم ها خوشه بسته بودند.
![]()
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام بهار
عطر سنگین اقاقی های سپید
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام تابستان
عطش عرق کرده ی درختان گیلاس
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام پاییز
رامش شاخه های زرد بید
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام زمستان
برفی ترین خاستگاه آرزوهای روشن
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
که خود فصلی دیگری...
حسنا صدقی
*با الهام از شعر با نام تو از حافظ موسوی


