به خاطر دلهره هایی که ارمغان زیستن است و بهای واژه ای که نامش زندگی ست!
بیرون از این میدان
گوشه ی دنجی برای حرف های ما اگر نیست
کنجی کنار کلبه ی کودکی ها
برایم جایی بگذارید.
امان از این دلهره های بی امان
ببار ابر تاریک آسمانم
ببار
بپیچ بر تمام خوابهایم.
بهار در ابتدای بوی بنفشه ام خشکید
بخوان غزل ناتمام روزهایی که تمام!


حسنا صدقی

و به یاد شعر زیبایی از زنده یاد محمد مختاری
ماهی به شوق آمد و در سینه ای نشست
تا در کدام ورطه به انکارش برخیزند
آمد که رازی در دل شب بگشاید
رازی شد و به چشم شب آویخت و شکست.
و امروز هوس تکرار شعری را دارم که در تمامی لحظه های بی باور مرا در آغوش دارد...
سیاه از قسم های توام
ای نخاع بریده
تاریک ترین قسم تبسمی است که مرا در آغوش دارد
و گوش به حرف دشمن می دهد.
پس بیاویزید
نیازهایتان را به پره های خوابم
که اینچنین بی انحراف می چرخم
با ستاره ای که به کولم سنجاق شده...


