وقتی كنار خوابهاي تو بیدار می شوم
انگار در لحظه
همين دم رفتن
عقربه هاي ساعت از كار افتاده اند
خورشيد كه در كتاب ها نوشته بودند:
" روشن و فروزان است "
كنجي
گوشه ي دنجي پشت ابر
پلك بسته و من
كنار پرده ي چشم انتظار روزها
زانو زدم بر دفتر و كاغذ و كلمه!
نگو راه ما همان بي راهه هايي بود
كه آن را هم ميانبر زديم
نگو خانه همان كلبه ي خراب
آن زاويه ي سترون لب سوخته بود
بي نور، بي شكاف ، بي روزن ...
پرده ها را كشيده بوديم
دور چراغي كه قرار بود تا سحر چشم از چشمانمان بر ندارد
نگو اشتباه نكرديم
زندگي اين زمزمه هاي لكنت گرفته
و اين جوهر بريده بريده نيست!



