با سايه اي که در خودم مي پيچد از هراس
با سايه اي كه در خودم مي پيچد از هراس
و نسيمي كه نجابت پنجره ها را ناديده گرفته!
مي وزد از هر شكاف
زوزه مي كشد انگار
باد مي آيد
و بوي باران رهايم نمي كند.
اين شب نمناك
سطر اول شعري شد
كه نام تمام كتاب هاي مرجع را از ياد برده بود.
اقتدا مي كنم
به شب
به باران
به باد
صداي شرشر آب
و گيسوانم كه نمناك
پريشان
اقرار مي كنم
از اول قرار نبود
بوي اقاقيا لاي دفترم جا بماند
بوي خاك كه مستي شراب را به هيچ
امشب از سخاوت كدام آسمان ابريست؟
+نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت21:54توسط حسنا صدقی |


