آفتاب می خزد در رگ هایم
من از تبار کدام قبیله ی خورشیدم
که این چنین در مسیر نور افتاده ام
شعله ای مرا به بزم خورشید می برد
به روی دستانم دریا آرام خوابیده است
سرسبزی درختانی که جنگل رویاهای من اند
و فردایی که باک آمدنش نیست.
بیدارم و خواب راحتم گذاشته است
بند بند وجودم از آفتاب لبریز و
بی نهایتم مملو از شعر و واژه است
دستم را بگیر نور مقدسی که در افق های دور انعکاس می یابی
شعر را پیاله پیاله در کام من بریز
دریا دریا تشنه ی ترانه ام
مرا به آخر رویاهای قایقرانان، دریا بزن
من از سکوت شب به سپیدی صبح عاشقم
به نجوای رهگذری که از عمق سفر می آید.
امشب را نادیده پلک بر هم نخواهم گذاشت
این شعر را ناسروده به خواب نخواهم رفت
کسی باید از خلقت نور امشب حرفی می نوشت
شعری کلام ناگفته اش را باردار بود.
شب را زنده زنده به پایت سر می زنم
بیدار شعر و شور ترانه ام
و از بلندترین شعر جهان بر کاغذ خط می کشم.
![]()
پیوست:


