از نابهنگامی ها
" هر چیزی در وضوح خود ابهامی
و در ابهام خود وضوحی دارد
هر چیزی مثل شعر است
حتی عشق
باید خودش بیاید "
از بی حوصلگی هایی که تا من است
و غرور سنگینی که من!
به سجود جاده های نا بهنگامی
وشعرهایی که شب و روزم
شب و روزم..
این راه را آمده یا نیامده به انتها رسیده ام
کنار شب کلاه مرد خسته ای که نای سفر نداشت
و دهان گناه آلودی که در رویاهای من خمیازه می کشید
شاید این تقدیر دور
به برودت تنهایی جاده می رسد
بی من از تو
یا بی تو از من
هرجای این زمین یائسه
ایمان دارم به باران که نهال فردا را کف دستهایم خواهد کاشت.
چه این قصه را دوباره بخوانی
چه از دل من بروی
آخر شعر من به جنگل های شمال می رسد...
+نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت10:42توسط حسنا صدقی |


