سطر
گذر می کنم از روزها
تقدیر از من نمی گذرد اما
حضوری عادت غروب های بی قرار
من است
در تشویش لحظه های بی خبر از
فردا
روزها به شماره می افتند
ناخدا سکان را به سمت دیگری می
کشاند
دریا موج می زند
موج می زنم از التهاب این
سطرها
سطری فرو می غلتد
تردید واژه های مرا می جود.
به خواب هایم زدی سکوت کردم
به روزهایم زدی
نفسهایم را پاره کن
تمام کن این سطور مسموم را
تقدیر تا به کی مسلخ من است؟!
تمامم نمی کنی
مرا بالا می آوری در شب
مرا بالا می آوری در سطر
مرا بالا می آوری در سکوت
ورق می خورم
تمامم نمی کند این شعر
تمامم نمی کند این شب
محکوم به حکم کلماتم
مصلوب واژه ها
و این شعر قرار نیست صورتی
تمام شود.
+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت10:30توسط حسنا صدقی |

