تبليغاتX
سراغم را از بوی باران بگیر
آفتاب، یکشنبه ها...

 

آفتاب، یکشنبه ها پشت پنجره ام خمیازه می کشد

غروب با بوی نم هم تمامم نمی کند

کش می آیم از این همه سکوت

از این همه آشوب که نامش آرامش ست!

دلم برای خانه تنگ است مادر

برای پنجره هایی که بدرقه ام کردند تا خداحافظ

برای کوچه هایی که در پلاک اقاقیا خزان زدند

برای فصل هایی که دور از من ورق می خورند

چه کسی روی اسم من دریا را نقاشی کشید

سهم من را از آسمان  به تساوی نداده اند

خسته ام از این همه رنگ

از این آسایش نخ نما

از بوی بهاری که بومی نیست

می خواهم برگردم به خانه ای که بغض دوری ام را شکست

به خیابان هایی که پرسه می زنند در خواب هایم

به چشم هایی که طرحشان جا مانده کنار آرامشم

 

رفتن فریب بزک کرده ای بود

دلم برای خانه تنگ است مادر!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت8:0توسط حسنا صدقی |