دردی به نام دلهره
به خاطر دلهره هایی که ارمغان زیستن است و بهای واژه ای که نامش زندگی ست!
بیرون از این میدان
گوشه ی دنجی برای حرف های ما اگر نیست
کنجی کنار کلبه ی کودکی ها
برایم جایی بگذارید.
امان از این دلهره های بی امان
ببار ابر تاریک آسمانم
ببار
بپیچ بر تمام خوابهایم.
بهار در ابتدای بوی بنفشه ام خشکید
بخوان غزل ناتمام روزهایی که تمام!


حسنا صدقی

و به یاد شعر زیبایی از زنده یاد محمد مختاری
ماهی به شوق آمد و در سینه ای نشست
تا در کدام ورطه به انکارش برخیزند
آمد که رازی در دل شب بگشاید
رازی شد و به چشم شب آویخت و شکست.