به بهانه ی کابوس های هر شبم و روزهای سرزمینم که از کابوس هایم پیشی گرفته اند


یادم می آید از روزهای دور

که صدای باروت و خون همسایه ی کودکی هایم بود

"سرزمین جغرافیایی مقدس است"!

 

در مدرسه سرزمین مانتو های گشادی بود

که بر تنهامان می پوشاندند

و در دانشگاه واژه ای که کمرنگ و کمرنگ تر می شد...

 

نمی دانم کجای روزها بود که سرزمین از سَرِ ما گذشت

و ما که در روزهای کودکی مشق های خود را رج زده بودیم

تا این سوی آب ها پیش آمدیم

 

امروز سرزمین سطر اول تمام خبرهاست

و غربت با خبر حصر خانگی برایمان معنا می شود

سرزمین هنوز در قاب کودکی هایمان خاک می خورد

و ما که پیاده راهها را پیموده بودیم

برای پابرهنه ماندن همشهری هایمان بهانه کم می آوریم

 

ما همه از یک واژه گریختیم

                                     و هیچ سرپناهی برایمان امن نیست!